گفت: ادعای كروبی درباره برخورد آنچناني با افراد بازداشت شده بدجوری دست شيخ اصلاحات را توی پوست گردو گذاشته.
گفتم: خب! مگه مجبوره دروغ بگه كه حالا پيش چشم همه سنگ روی يخ بشه!
گفت: مدتی است به اين شهر و آن شهر و اين شهرك و آن شهرك سرك می كشه تا شايد نمونه ای پيدا كنه حتی گفته شده كه به بعضی ها پول هنگفتی هم پيشنهاد شده ولی افاقه نكرده!
گفتم: موسوی و خاتمی بدجوری اين شيخ اصلاحات را فدای قدرت طلبی خودشان كردند.
گفت: حالا هم اگر خودش رو به چند تا آدم مومن و متعهد و دلسوز معرفی كنه، شايد راه كاری براش پيدا بشه!
گفتم: چه عرض كنم؟!... يارو به دكتر مراجعه كرده بود. دكتر ازش پرسيد؛ چه دردی داری؟ يارو گفت؛ اگر می دونستم كه پيش شما نمی اومدم!