یک خبرنگار پر انرژی ، پر کار و با فکر باز .
اما چه کنیم که هر آمدنی بازگشتی دارد . بالاخره حاج کامران به ایران برگشت . امیدوارم همیشه موفق باشی حاج کامران .......

در این شبها که به اسمان مینگریم گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد میزند تویی که در وانفسای این دنیا از همه غریبتر بوده ای. تویی که با سکوتت عشق را به اتش کشیدی وخاک را تا به ابد با غربت اغشته نمودی . در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمان به تماشا کشاندی.و در یادمان اینگونه نگاشتی :هر که عاشقتر، دلش آشفته تر
چه فقیرانه نگاهم به جاده دوخته شده است که مبادا روز ی از مقابل دیدگانم بگذری و من از دیدارت جا بمانم .
شب را به امید رویایت میگذرانم و روز را به امید شنیدن صدایت .چه حقیقت تلخ و شیرینی است .چه ظلمت و روشنایی وجودم را تسخیر نموده است.
اگرمعبود تنهایی بر نمیگزید بی شک تو را معبود دل خویش میدانستم و از قربانی چشم و دل در راهت دریغ نمیکردم
دوست دارم آنی شوم که خریدارم شوی که حتی اگر روزی قدمهایم به چمن جنت رسید باز هم غلام روسیاه تو باشم
دلم سر سپرده ات شد .تقصیر من نیست که این چنین عاشقانه فریادت میزنم که باید دامن خدای را بگیری که چرا شیدایی را در چشمان تو خلاصه نمود
برای تمام تنهایی حریم پاکت دلم میسوزد . هر گاه که تن سپردم به گوش دادن تمام زمزمه های دل خسته ام ،نامی به جز حسن بن علی نشنیدم .نامی که هرگز نتوانستم نامی در کنار ان بگنجانم .
بی گمان که خاک تن من جز با غبار بقیع اغشته نشده و دربدو تولدم بی شک به جای اذان، روضه تو را در گوشم خوانده اند که اینگونه خود را شیدای تو میبینم .
مرا چه باکی است از اتش دوزخ که چون در میان هاله های ان مرا رها کردند باز من دامن کریم تو را رها نخواهم کرد .هنگامی که برای گرفتن دستان گنهکارم قدمهایت را برداری اتش چه شرمگین خواهد شد از زبانه کشیدن، و ابراهیم بیاید و ببیند که کدامین گلستان زیباتر است؟.
زندگی چیزی جز عشق تو را به من نشان نداد و دل بهانه ای جز دیدارت در همه عمر نگرفت
بگذار که با دیدنت دلم برای همیشه خراب شود. مرا به آبادی دل چه سود و چه نیاز؟ که در این دنیا هر دلی خراباتی شد گویا ابدی جاویدان شد.
من اسارت دلم را به هیچ آزادی نفروشم که زندانبانی چون حسن بن علی جرعه ای جز می به من ارزانی نمیدارد
میلاد باسعادت سبط اکبر پور حیدر فرزند زهرای اطهر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام مبارک باد .

به روضة الشهیدین رفته بودم ( مرقد شهدای حزب الله )
حال و حس عجیبی اونجا حاکمه.
کسی که اونجا رفته خوب می دونه من چی می گم .
نشسته بودم و متامل بر سر مزار شهیدان ، ناگهان شخصی آمد و پیشم نشست و گفت تو لبنانی نیستی به او گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت قیافه ات اینجوری نشون میده . تعجب کردم که مگه قیافه من چه شکلیه که این همه تابلو نشون می دم ایرانیم . بالاخره بهش اعتراف کردم که آره من ایرانیم . حرفهای زیادی زدیم . اون می گفت که شهید در هر کجای دنیا باشه عزیزه و قابل احترامه . او برای من تعریف کرد که سفری که به ایران داشته به بهشت زهرا رفته و قبرهای شهیدان ما را از نزدیک زیارت کرده. بعدش به من گفت که همان طوری که تو میای اینجا و برای شهیدانمان فاتحه می خونی من هم رفتم و برای شهیدان شما فاتحه خواندم . شهید از هر ملتی که باشه عزیز و مقدسه .
دور از انصاف بود که یادی از شهدای جنگ در هفته دفاع مقدس نکنم . به هر حال از خودگذشتگی اونا بود که الان من راحت پشت این سیستم نشستم و دارم این کلمات رو تایپ می کنم .......
خداوند رحمتشان کند .

عشق را وقتی دیدم که کودکی داشت در دفتر نقاشی اش خورشید را سیاه میکشید تا پدر کارگر او زیر نور آفتاب نسوزد.
اولین بار که از نزدیک دیدمش مو رو تنم صاف شد . ابهتی که این مرد داشت همه رو گرفته بود . یادم می آید برای مصاحبه به پیش سید حسن رفته بودیم . وقتی وارد شد ناخود آگاه از سر جامون سیخ ایستادیم . این همه تواضع در مردی که دنیا را لرزانده بود کم نظیر بود . بعد از مصاحبه به سید گفتیم می خواهیم باهات عکس یادگاری بگیریم . محافظانش قبول نکردند ولی او خندید و گفت عیبی ندارد من ایرانیها را دوست دارم . و این شد که بالاخره تونستم بعد از چند سال زندگی در لبنان با سید مقاومت عکس بگیریم .
