تبليغاتX
نوشته هایی از لبنان

نوشته هایی از لبنان

کلام زیاد است ولی من هم حرفهایی دارم

شَـرِبْنَا عـلى ذكْـرِ الحبيبِ مُدامَةً

شَـرِبْنَا عـلى ذكْـرِ الحبيبِ   مُدامَةً              سـكِرْنَا  بها من قبل أن يُخلق   الكَرْمُ
لـها  البدرُ كأسٌ وهيَ شمسٌ يُدِيرُهَا         هـلالٌ وكـم يـبدو إذا مُزِجَتْ   نَجم
ولـولا  شـذَاها مـا اهتدَيتُ لِحانِها              ولـولا سَـناها مـا تصَوّرها   الوَهْمُ
ولـم يُـبْقِ منها الدّهْرُ غيرَ   حُشاشَةٍ          كـأنّ  خَـفاها في صُدور النُّهى كتْم
فـإن ذُكـرَتْ في الحَيّ أصبحَ   أهلُهُ             نَـشاوى  ولا عـارٌ عـليهمْ ولا إثم
ومِـنْ بـينِ أحشاء الدّنانِ تصاعدتْ             ولـم يَـبْقَ منها في الحقيقة إلاّ   اسمُ
وإن  خَطَرَتْ يوماً على خاطرِ امرئِ             أقـامتْ بـه الأفـراحُ وارتحلَ   الهمّ
ولـو  نَـظَرَ الـنُّدْمَانُ خَـتمَ   إنائِها                 لأسـكَرَهُمْ  مـن دونِـها ذلكَ   الختم
ولـو  نَـضحوا منها ثرَى قبرِ مَيّتٍ                لـعادتْ  اليه الرّوحُ وانتَعَشَ   الجسم
ولـو  طَرَحُوا في فَيءِ حائطِ   كَرْمِها            عـليلاً وقـد أشـفى لـفَارَقَهُ   السّقم
ولـو  قَـرّبُوا من حانِها مُقْعَداً   مشَى           وتـنطِقُ مـن ذِكْـرَى مذاقتِها   البُكْم
ولـو عَبِقَتْ في الشرق أنفاسُ   طِيبِها        وفـي  الـغربِ مزكومٌ لعادَ لهُ   الشَّمُّ
ولـو  خُضِبت من كأسِها كفُّ لامسٍ           لـمَا ضَـلّ فـي لَيْلٍ وفي يَدِهِ النجم
ولـو جُـليتْ سِـرّاً على أَكمَهٍ   غَدا             بَـصيراً  ومن راووقِها تَسْمَعُ   الصّم
ولـو أنّ رَكْـباً يَمّموا تُرْبَ   أرْضِهَا                وفـي الرّكبِ ملسوعٌ لمَا ضرّهُ   السّمّ
ولو  رَسَمَ الرّاقي حُرُوفَ اسمِها على       جَـبينِ  مُـصابٍ جُـنّ أبْرَأهُ الرسم
وفـوْقَ لِـواء الجيشِ لو رُقِمَ   اسمُها          لأسـكَرَ  مَـنْ تحتَ اللّوا ذلك   الرّقْم
تُـهَذّبُ أخـلاقَ الـنّدامى   فـيّهْتَدي            بـها  لـطريقِ العزمِ مَن لا لهُ   عَزْم
ويـكرُمُ مَـن لـم يَعْرِف الجودَ   كَفُّه             ويـحلُمُ عـند الـغيظ مَن لا لهُ   حِلم
ولـو  نـالَ فَـدْمُ الـقومِ لَثْمَ   فِدَامِها            لأكْـسـبَهُ  مَـعنى شـمائِلها الـلّثْم
يـقولونَ  لـي صِفْهَا فأنتَ   بوَصفها          خـبيرٌ  أَجَـلْ عِندي بأوصافها   عِلم
صـفاءٌ ولا مـاءٌ ولُـطْفٌ ولا   هَواً                ونـورٌ ولا نـارٌ وروحٌ ولا   جِـسْمٌ
تَـقَـدّمَ كُــلَّ الـكائناتِ   حـديثُها               قـديماً  ولا شـكلٌ هـناك ولا   رَسم
وقـامت بـها الأشـياءُ ثَـمّ   لحكمَةٍ            بـها  احتَجَبَتْ عن كلّ من لا له فَهْمُ
وهامتْ بها روحي بحيثُ تمازَجا اتّ        تِـحـاداً  ولا جِـرْمٌ تَـخَلّلَه جِـرْم
فَـخَـمْر  ولا كـرْم وآدَمُ لـي   أب               وكَـرْم  ولا خَـمْر ولـي أُمُّـها   أُمّ
ولُـطْفُ  الأوانـي في الحقيقة   تابع         لِـلُطْفِ الـمعاني والمَعاني بها   تَنْمُو
وقـد وَقَـعَ الـتفريقُ والـكُلّ واحد              فـأرواحُنا خَـمْرٌ وأشـباحُنا   كَـرْم
ولا  قـبلَها قـبل ولا بَـعْدَ   بَـعْدَهَا             وقَـبْليُّة الأبْـعادِ فـهْي لـها   حَـتْم
وعَصْرُ المَدى من قَبله كان   عصرَها        وعـهْدُ أبـينا بَـعدَها ولـها   الـيُتم
مـحاسِنُ  تَـهدي المادِحينَ   لوَصْفِهَا      فَـيَحْسُنُ  فـيها مـنهُمُ النّثرُ والنّظم
ويَـطْرَبُ مَـن لم يَدْرِهَا عند ذِكْرِهَا          كَـمُشْتَاقِ  نُـعْمٍ كـلّما ذُكـرَتْ   نُعم
وقـالوا شَـرِبْتَ الإِثـمَ كـلاّ   وإنّما             شـرِبْتُ  التي في تركِها عنديَ   الإِثم
هـنيئاً  لأهـلِ الدّيرِ كمْ سكِروا   بها         ومـا شـربوا مـنها ولـكِنّهم   هَمّوا
وعـنديَ  مـنها نَـشْوَةٌ قبلَ   نشأتي       مـعي  أبـداً تـبقى وإنْ بَليَ   العَظْم
عـليكَ  بها صِرْفاً وإن شئتَ   مَزْجَها         فَـعَدْلُكَ عـن ظَلْم الحبيب هو   الظُّلم
فَـدُونَكَهَا فـي الـحانِ واستَجْلها   به        عـلى  نَـغَمِ الألـحان فهيَ بها غُنْمُ
فـما  سـكنَتْ والـهمَّ يوماً   بموضع          كـذلك  لـم يـسكُنْ مـع النَّغَم الغَم
وفـي  سـكرةٍ منها ولَوْ عُمْرَ   ساعةٍ        تَـرَى  الدَّهْرَ عبداً طائعاً ولك   الحُكْم
فلا عَيْشَ في الدُّنْيا لمَن عاشَ صاحياً     ومَـن  لم يَمُتْ سُكْراً بها فاته   الحزم
عـلى نـفسه فليَبْكِ مَن ضاع   عُمْرُهُ      ولـيسَ لـهُ فـيها نَصيبٌ ولا   سهمُ

شعر: ابن الفارض

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 16:57  توسط مجید غروی   | 

و امروز برف می بارید ...

سرما بیداد می کند و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته، در یکی از بهترین شهرهای اروپا، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم. نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط میشود. دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس میسپارم.

استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است. برف شروع میشود و آنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات، مرا میبرد به سالهای دور کودکی. . . . .

وقتی صبح، سر را از لحاف بیرون می آوردیم، اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه. . . پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند تا یخ کند. . . . .

خاطرات، مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد که اول سبک بودند و هر چه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر. . . . یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند میشد. و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300 یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند. این ماه اوضاع جیبم افتضاح است. البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر! راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود آورد، آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشید.

راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه. . ولو کوچک. . . و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتآن کمی بهم میریزد. ناگهآن انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار انداخت و یاد یک دوست افتادم. البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار. یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه. . .

میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت. برای چند ساعت کاردر هفته که آنهم شاید گیر بیاید یا نه، نمی ارزید همه چیز را به خطر بیاندازم. یک آن در آن بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین آدم روی زمینم. یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلند شد که برود. به شوخی یا جدی گفت: این شبا سفارت شام میدن، محرمه . . . تو هم خودتُ بنداز اونجا! خدافظی کرد و رفت.

سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و آنجا را تبدیل به حسینه کرد و مراسم مذهبی را آنجا برگزار میکرد. . . .

راستش آنشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن.  رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم، نه بخاطر مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی. . . که از خودم بدم می آمد که فقط برای شام خوردن جایی بروم. . . . اما زندگی خیلی وقت ها آدم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آنست. . . . و من ناچار بودم!

دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم ولی برنگشتم. وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند. کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم. نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا در جایی جز در تنهایی خودم گریه کرده باشم، اما آن شب همه چیز فرق داشت. چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میآن آن تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود، داشتم از خجالت می مردم، حس میکردم همه میدانند من برای چی آنجا هستم. سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا، هرکاری کردم نمی توانستم با خودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم. حس میکردم این غذا سهم من نیست. دوباره گریه ام گرفته بود، پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم آرام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود.

سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم. دیگر سردم نبود، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم. نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد. یک خانم پیاده شد و به سمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتید. . . . . گفتم نه مرسی. . این غذا مال من نبود. . . . گفت چرا. این غذای شماست. . . فقط مال شما. . . من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت: میخوای برسونمت؟ گفتم: نه ممنون با مترو میرم. . . . و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم. گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور. . . این غذا فقط مال توست. . . و سوار ماشین شد و رفت. نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود، درون پاکت یک اسکناس 500 پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده:

*سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست، بخورم، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید. پولی که زندگی من که یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. آن مرد از من خواست هر زمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نیستی!*

 

پی نوشت: این داستآن برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 17:24  توسط مجید غروی   | 

آجرک الله یا بقیة الله

قلم را آغشته به خون دل می کنم و با خط سرخ می نویسم.

می نویسم از دلی که قرنها خون است. از دلی که قرنها داغدار است.

می نویسم از کسی که خلوتش را داغ کربلا آتش زده،

از کسی که نجوایش « الهی بحق الحسین » است،

از کسی که صبح تا شب خون میگرید. آري از غریب دشت حجاز مینویسم ...

از خیمه نشیسن دل زهراي غریب ...

از مهدي (عجل الله تعالي فرجه)

غریب فاطمه سلام الله علیها

از سکوت خيس،

از  اشکش،

از گلوي پر از بغضش،

از شال مشکيش،

از « امن یجیب » خواندنش،

از وا عما و يا ابالفضل گفتنش،

از تنهايي شب هايش در دل صحرا و کوه ها،

از غروب روزهايش با غم و درد،

از جمعه شب هايش در کربلا.

مهدي جان!

اي آقاي خوبم،

سخت است حتي تصور دردت در يک ثانيه.

نمي دانم چه مي کشي وقتي در عالم ملکوت و معنا شاهد مصائب کربلايي،

نمي دانم چه مي کشي وقتي سر بريده حسين را بر نيزه مي بيني،

نمي دانم چه مي کشي وقتي بي تابي هاي عمه ات زينب را حس مي کني،

نمي دانم چه مي کشي وقتي درد و دل عمه ي سه ساله ات رقيه را مي شنوي ...

اي به قربان صبر ايوب گونه ات،

چه مي کشي وقتي که خون پاک علي اصغر را بر دستان به آسمان گشوده حسين مي بيني؟

آقا جان ذره اي از بي تابيت را حس کرده ام

و تمام قطره هاي خون دلم به جوش آمده است،

و حالا مي فهمم حق با توست

اگر گفته اي شب تا صبح بر مصائب کربلا مي گريي،

حق با توست وقتي که به انتقام خون خدا با نغمه يا لثارات الحسين بر مي خيزي.

به اميد روزي که فرياد « انا الحق » لرزه بر اندام همه ظالمان نا حق اندازد.

و با ظهورت در کربلا گريه کنيم و سينه بزنيم و در کنارت باشیم...

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت 15:13  توسط مجید غروی   | 

ارزش واقعی انسان

علامه محمد تقی جعفری ـ رحمت‌الله ­علیه ـ می­‌گفتند:

برخی از جامعه ­شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».

برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است؛ اما معیار ارزش انسان‌ها در چیست.

هر کدام از جامعه‌شناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارایه دادند.

هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم : اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد.

کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است.

اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست.

علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان سخنان من را شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.

هنگامی که تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان، این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی ـ علیه‌السلام ـ است. 
آن حضرت در نهج‌البلاغه می­‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»؛ «ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می‌دارد».

وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی ـ علیه‌‌السلام ـ از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.

حضرت علامه در ادامه می‌گفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق پنجاه میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی پنجاه میلیونی!»، چقدر بدش می‌آید؟ در واقع می‌فهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد، ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد، چقدر پست و بی‌‌ارزش است!

اینجاست که ارزش و مفهوم «ثارالله» معلوم می‌‌شود. ثارالله اضافه تشریفی است؛ خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش‌گذاری است و ارزش آن به اندازه خدای متعال است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 19:6  توسط مجید غروی   | 

کشاورز و الاغ

کشاورزی الاغ پيری داشت که يه روز اتفاقی ميفته توی يک چاه بدون آب. کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره. برای اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ريختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زير پاش می ريخت و وقتی خاک زير پاش بالا می آمد، سعی ميکرد بره روی خاک ها. روستايی ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد، تا اينکه به لبۀ چاه رسيد و بيرون اومد.

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما ميريزند و ما دو اتنخاب داريم، اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويی بسازيم برای صعود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1390ساعت 18:33  توسط مجید غروی   | 

دو قطره آب

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند ، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ، فهم دیگران برایمان مشکل تر و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصممتر است
سنگ ، پشت اولین مانع جدی می ایستد
اما آب راه خود را به سمت دریا می یابد
در زندگی معنای واقعی سرسختی ، استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد گاهی لازم است کوتاه بیایی
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی
ولی با آگاهی و شناخت و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 12:53  توسط مجید غروی   | 

خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان

 

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

برایان دایسون

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 15:56  توسط مجید غروی   | 

سفر عشق

عشق من در سفر عشق خطر بايد کرد
سينه را بر سر مقصود سپر بايد کرد

از شبو ظلمتو از ظلم نبايد ترسيد
تا به خورشيد فقط ذکر سحر بايد کرد

به وصال دل از اين راه خبر بايد داد
و جهان را هم از اين راز خبر بايد کرد

تيغه ي درد اگر از رگ و جان داشت گذر
عاقبت از لبه ي تيغ گذر بايد کرد

موج در موج اگر شاهد دريا باشي
قطره قطره به دل دوست اثر بايد کرد

از سفر جز هنر عشق نبايد آموخت
از دل خود به دل دوست سفر بايد کرد

يار من چرخ به دلخواه نخواهد چرخيد
تا بداني به چه تدبير هنر بايد کرد

فتح اين قله آزاد به آساني نيست
عشق من در سفر عشق خطر بايد کرد

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 11:43  توسط مجید غروی   | 

راز موفقیت

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست.
سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید.
هر دو حاضر شدند.
سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود.
وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.
مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.
سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.
سقراط از او پرسید، "در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟"
پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت:" این راز موفقیت است!
 اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1390ساعت 14:53  توسط مجید غروی   | 

برادران غیور

اینک که شهر شعله ور بی خیالی است

جای برادران غیورم چه خالی است

جای برادران غیوری که بعدشان

این شهر در محاصره خشکسالی است

بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند

رد عبور صاعقه شان این حوالی است

من حرف میزنم و دلم شعر می شود

در واژه های من هیجانات لالی است

طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند

تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است

آلوده است کوچه ، خیابان به زندگی

چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است

بر من چه سخت می گذرند این غروب ها

جای برادران غیورم چه خالی است !

پروانه نجاتی

این شعر را از وبلاگ پلاک ۶۸ آوردم .





+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1390ساعت 12:15  توسط مجید غروی   |